این مرقومه بنا بود سرمقاله فانوس ۱۹ بشود:
به نام خداوند مهربان
بانوي آب ها
امتداد انگشت اشاره ام را كه بگيري و صاف بروي بالا، مي رسي به همانجا كه مي گويم. می رسي به آسمان ها؛ به مطلع نور.
و خورشيد را مي بيني كه دودل تابيدن است و مدتي مي شود كه اين پا و آن پا مي كند. تو گويي هنوز خبردار نشده است! حالا ديگر وقتش رسيده كه خود را بنماياند و ظلمات ارض را از نورش بشكافد. اما با نگاه نگرانش از ابر مي پرسد: مگر مي شود امروز او خواب مانده باشد؟
اينجا، اما تو مي داني دستان سپيدار بسته است و طاقت شقايق ها طاق شده.
اينجا، آسمان غمگين است و گل سرخ خيلي وقت است كه منتظر زمستان است.
و ابر ها بر خلاف هر روز، در جواب آفتاب صحبتشان را با گريه آغاز مي كنند: آري چشمان فاطمه براي هميشه بسته است.
فغان تا عالم لاهوت مي رفت به روي شانه ها تابوت مي رفت
خزان با لاله حيدر چه كرده؟ شرر با برگ نيلوفر چه كرده؟
و اكنون، هنگامه ي غروبت، با قلبي غم زده آمديم تا به گوش جهانيان برسانيم، بانوي آب ها غريبانه رخت بربست.
تقديم به بيكران مهر و عطوفت،
روح كعبه،
المهدي (عج).
قول می دیم از این به بعد شماره های جدید رو خیلی زود آپ کنیم.
سرمقاله
از مسجد كه مي آيي خانه، بدجوري دلت گرفته؛
هوا تاريك است.
آمده و نيامده، مي روي سر زميني كه هر روز رويش كار مي كني. شنيده ام و حتي ديده ام چاهي را كه تازگي حفر كرده اي. خيلي از وفات مادرمان نمي گذرد. از كندن چاه هم همينطور.
آمده و نيامده، مي روي سر زميني كه هر روز صبح رويش كار مي كني. و درست مي روي سر همان چاهي كه كه بعد از وفات مادرمان كنده اي. سرت را داخلش مي كني و با چاه سخن مي گويي.
يعني يك مرد پيدا نمي شود كه حرف تو را بشنود؟
چند درصدمان راست مي گوييم؟ چند درصدمان راست مي خنديم و يا حتي چند درصدمان راست راست گريه مي كنيم؟
يكي از آنهايي كه مي دانست، مي گفت تا همه نخواهند تو نمي آيي. مي گفت تا همه نخواهند و تا سيصد و سيزده يارت پيدا نشوند، نخواهي آمد. حسابش را بكن در اين ايران خودمان هفتاد مليون مسلمان داريم. تو بگو نصفش شيعه واقعي. نصف نصفش واقعي واقعي. نصف نصف نصفش واقعي واقعي واقعي. حدودا مي شود هشت مليون. يعني يك هشت با شش صفر جلويش. تو فقط سيصد و سيزده يار مي خواهي. به عبارتي يك چهارم دانشجويان دانشكده مان.
چند درصدمان راست مي گوييم؟ چند درصدمان راست مي خنديم و يا حتي چند درصدمان راست راست گريه مي كنيم؟ اصلا چند درصدمان واقعا او را مي خواهيم؟
راستي امام مهدي چاه ندارد.
خبرنامه:
اين منم؛ امامه !
همين ديروز خودمان، در جريان برگزاري برنامه مديريت قرآني، گويا خانمي مي آيند و ادعاي امامت مي كنند! ظاهرا ايشان مكرر هم مي فرموده اند: من امامه هستم.
يكي نبوده كه بگويد، مادر من، امامه آن چيزي است كه سفيدش روي سرآقاي قرائتي است. تازه آن هم امامه نيست، عمامه است!
القصه؛ دو سه تا از بچه ها ايشان را رد مي كنند تا خللي در برنامه بوجود نيايد. همين قدر بدانيد كه بعد از اين كه او خواسته تا آقاي قرائتي با قرآن امتحانش كند و ادعاهاي خطرناكي هم داشته، مطلعين با خاطرنشان كردن اتفاقي كه براي مسئول برگزاري انتخابات شوراي صنفي افتاد او را راهي كرده اند. گويا به ايشان گفته شده: بابا از مسئول برگزاري انتخابات شوراي صنفي درس بگير. طفلك نه چيزي گفت و نه كاري كرد، آنچنان تحت فشار نيروهاي امنيتي بود كه بين آن همه جمعيت داد زد: من تحت فشار بودم!
خواهرمان هم ماستش را كيسه كرده و تشريف برده تا در احوالات اين مسئول خدوم بيشتر بينديشد. اينجاست كه بايد گفت: تف به ذاتت دنيا!
احمدي نژاد، تو هيچي نيستي!
آقامان مي گفت، يك نفر بود توي دنيا كه مي خواست عدالت را اجرا كند.
آقامان مي گفت، آن يك نفر را بعد از اينكه بيست و پنج سال خانه نشين كردند، بعد از پنج سال حكومتش كشتند! تازه او امام علي(ع) بود.
آقامان راست مي گفت؛ احمدي نژاد تو هيچي نيستي!
اين دسته تعرفه سفيد!
بشنويد از داخل دانشكده خومان. در شبي از شب ها كه در كلاس 16 آرا شمارش مي شد، بزرگي درآمد و گفت:اين دسته تعرفه سفيد دست من چكار مي كند؟ پس تقلب شده!
يك روز يك آقايي آفتابه اي را از خانه اي ربود. در حال فرار از محل سرقت، روي ديوار خانه، نورافكن هاي پليس او را شناسايي كردند و كار آگاه داد زد: اي دزد بلا، دستها بالا!
جناب سارق هم كه بايد راه خلاصي مي يافت، با اعتماد به نفس فرياد زد:
اگر من دزدم، پس اين آفتابه دست من چكار مي كند؟
از دستشويي تا تقلب!
خبر رسيده كه آخرين حربه متحجران و مخالفان سرسخت آزادي و دموكراسي برملا گشته است. در اين طرح جديد و البته فريبنده و غافلگيركننده، افرادي كه مي خواستند در پروسه ي راي گيري تقلب كنند، به بهانه دستشويي به دانشكده آمدند. آن هم از دانشگاهي كه به اظهارات مدعي من جمله نهاد هاي امنيتي است.
طي آخرين اخبار تعداد اين گرگان در لباس گوسفند، شش تن بوده كه صبح جاي دستشويي را پرسيده اند.
و همين نكته (يعني اينكه جاي دستشوئي را پرسيده اند) نشان دهنده اين است كه تقلب شده است . بعله. البته ديگر زواياي پنهان و مرموز اين طرح در دست بررسي است. مثلا سوالاتي از قبيل اينكه: ايشان چند بار به دستشويي رفتند؟؟ چه مدتي را در دستشويي بوده اند؟ شش نفر با هم رفته اند يا تك تك؟ در روز انتخابات از شلنگ استفاده كرده اند يا غير آن كه صدالبته همگي در تعداد آراي تقلب شده دخيلند!
حال وقت آن رسیده که به معرفی انواع حکومت بپردازیم. از آنجا که تفکر غالب این است که صلاح خود را باید در دموکراسی بیابیم؛ در گام اول به معرفی دموکراسی خواهیم پرداخت.
در ادامه به معرفی انواع دیگر حکومت می پردازیم، اگر چه نیاز به دموکراسی ضروری به نظر می رسد اما شناخت انواع دیگر حکومت دیدگاه ما را تعدیل خواهد نمود و به سوی ما پنجره ای به جهان های دیگر می گشاید.
قابل تامل است که افلاطون و ارسطو از منتقدان حکومت دموکراتیک بودهاند و آن را بدترین نوع حکومت دانستهاند. از نظر منتقدین حکومت دموکراتیک، اکثر مردم شایستگی لازم برای تصمیمگیری در مسائل سیاسی را ندارند. از نظر ایشان، دموکراسی مانعی برای برنامهریزی متمرکز و تصمیمگیری قاطع است و مسیر پیشرفت را دشوار میسازد درحالی که هواداران حکومت دموکراتیک باور دارند که این گونه حکومت بهترین راه برای مبارزه با تراکم قدرت بوده و باعث کنترل سیاسی بهتر در جهت پیشرفت و توسعه میگردد.
دموکراسی یا مردمسالاری
دموکراسی نظامی سیاسی است که در آن مردم ( ظاهرا) و نه شاهان و اشراف، حکومت میکنند.
این ایدئولوژی نخستین بار در یونان مطرح شد. باید توجه نمود که اگر چه در بدایت امر ممکن است این امر مغفول واقع شود اما در میان انواع گوناگون مردمسالاری، تفاوتهای بنیادینی وجود دارد. در ادامه به معرفی انواع دموکراسی خواهیم پرداخت.
مردمسالاری نمایندگی:
مردمسالاری نمایندگی به این معناست که تصمیمات مربوط به جامعه، نه به دست اعضای آن، بلکه توسط افراد ویژهای که مردم برگزیدهاند گرفته میشود. شکلهای گوناگون مردمسالاری نمایندگی در بسیاری از سازمانها هم وجود دارد.
مردمسالاری نمایندگی چندحزبی:
زمانی که رأیدهندگان بتوانند از میان چند حزب در فرآیند سیاسی یکی را گزینش کنند، نظامهای مردمسالاری نمایندگی چندحزبی در هر یک یا همه ی این سطوح یافت خواهد شد. ملت هایی که شیوه مردمسالاری چندحزبی ای را برگزیدهاند که در آن توده جمعیت بزرگسال از حق رأی در سطوح گوناگون برخوردار است، معمولا ًمللی با شیوه ی مردمسالاری لیبرال نامیده میشوند. ایالات متحده آمریکا، کشورهای اروپای غربی، ژاپن، استرالیا، نیوزیلند و هند در دسته مردمسالاریهای لیبرال قرار میگیرند.
مردمسالاری نمایندگی تک حزبی:
بعضی از کشورها مانند چین، با این که در آنها تنها یک حزب وجود دارد؛ خود را مردمسالار میدانند(؟).گرچه در این کشورها رأیدهندگان امکان انتخاب از میان احزاب گوناگون را ندارند، اما انتخاباتی وجود دارد که از راه آنها نمایندگان در سطوح گوناگون محلی و ملی تعیین میشوند. این کشورها در دسته مردمسالاری نمایندگی یک حزبی قرار می گیرند. اصلی که معمولاً در مردمسالاری نمایندگی یک حزبی وجود دارد این است که حزبی واحد، اراده فراگیر اجتماع را بیان میکند. به نظر مارکسیستها، احزاب در دموکراسی لیبرال نماینده منافع طبقات گوناگون هستند و نه نماینده همه مردم. در جوامع کمونیستی، تنها یک حزب ضروری شمرده میشود؛ بنابراین رأیدهندگان، نه از میان احزاب، بلکه از میان نامزدهای انتخاباتی که سیاستهای گوناگونی دارند؛ نمایندگان خودشان را انتخاب میکنند.
مردمسالاری مشارکتی:
در مردمسالاری مشارکتی یا مردمسالاری مستقیم، تصمیمات به طور جمعی بدست افراد گرفته میشود. این نخستین گونه ی مردمسالاری بود که در یونان باستان یافت میشد. اقلیت کوچکی از جامعه که شهروند نامیده میشدند، برای بررسی سیاستها و گرفتن تصمیمات مهم به طور منظم گردهم میآمدند. برگزاری رفراندومها در سطح ملی برای مسائل مورد اختلاف، نمونهای از مردمسالاری مشارکتی است.
به سادگی آب قدم می زد
و به روشنی آفتاب، قلم
بر شانه اش بار امانت بود و در نگاه نافذش،
روشنای کرامت
سرنوشتش، نوشتن بود و سرگذشتش،
از سر گذشتن!
از اهالی فردا بود؛
معلم بود...
استاد شهید مرتضی مطهری
نامی که بارها از کودکی در همه جا شنیده اید؛تلویزیون، رادیو، مدرسه، دانشگاه، روزنامه و ...
اما همیشه برایتان این سوال بوده که او کیست، چرا اینهمه از او یاد می کنند و روز شهادتش همه درمدارس، دانشگاه ها و ... برای معلمها و آموزگارهای خود هدیه می برند که امروز روز معلم است.
شهيد مطهري، بعد از طی دروس مکتب خانه، وقتی که سیزدهمین بهار عمرش را می دید برای شروع رسمی علوم اسلامی وارد حوزه علمیه مشهد شد. از همان دوران افکار عمیقی او را به خود مشغول کرده بود. شور و شوق خاصی نسبت به فلسفه الهی و توجیه هستی و انسان و عرفان داشت.
یکی از ویژگی های برجسته در زندگی انسانهای بزرگ کمرنگ بودن نقش آنان در خانواده است ولی استاد مطهری بسیارمورد علاقه خانواده خویش بود.
او نیز مثل همه کسانی که دنبال حقیقت رفتند سختی های زیادی کشید، وقتی خواست با دختر یکی از دانشمندان مشهور خراسان عهد زندگی مشترک ببندد، سادگی و بی آلایشی خویش را در زندگی با اوشرط کرد.
از همان زمان که در حوزه علمیه مشهد دروس مقدماتی را می خواند فشار حکومت ظالمانه رضا خان را بر مردم مسلمان به ویژه بر حوزه های علمیه فراوان احساس می کرد. روشن است که فردی چون مطهری از این مشکلات گذر نمی كند.
بنابراين، فکر تأسیس یک مرکز علمی و تحقیقی برای آموزش معارف اسلامی استاد را به خود مشغول کرده بود که این فکر با تأسیس حسینیه ارشاد عملی شد. استاد در تأسیس حسینیه نقش بسیار مهمی داشت و از اعضای هیئت مدیره آن بود. وی امیدوار بود که این مرکز اسلامی بتواند در شناساندن اسلام و ایدئولوژی اسلامی موفق شود و مأوای پاسخ دهی به سوالات نسل دیروز و امروز باشد. به همین دلیل با عشق و علاقه زیادی قسمتی از وقت خود را صرف اداره آنجا کرد و تمام امور را با کنجکاوی کافی زیر نظر می گرفت.
آن طور که کم و بیش همه ما اطلاع داریم منبع اصلی اکثر کتابهای استاد سخنرانی های ایشان در حسینیه ارشاد است؛ کتاب های معروفی چون ، حماسه حسینی، جاذبه و دافعه علی(ع)، تحریفات در واقعه تاریخی عاشورا، عدل الهي، و ...
استاد مطهری نیز مثل همه بزرگان دوست و دشمن های زیادی داشت ولی حکایت دشمنی های گروه فرقان حکایتی دیگر است. استاد خطر تفکر ماتریالیستی را بین متفکرین و نسل جوان و انقلابی کاملا احساس کرده بود.
او برای جلوگیری از نفوذ اندیشه ماتریالیسم و مادیگرایی بین نسل جوان و دانشگاهی، کتاب «علل گرایش به مادیگری» را تألیف کرد که بسیار موثر واقع شد. شهید مطهری بی محابا به برخی از این گونه مفاهیم ماتریالیستی که به عنوان تفسیر قرآن توسط گروه فرقان منتشر می شد و به یاری گروه های دیگر تبلیغ و توصیه می شد، پرداخت. به طوری که به محض انتشار نوشته استاد ، انتشار این به اصطلاح تفاسیر نیز قطع گردید. فرقانیان قبل از انتشار نوشته استاد در مقدمه یکی از تفاسیر خود اخطار داده بودند با کسانیکه دست به رد و نقض آثارشان بزنند، به شیوه نظامی برخورد خواهند کرد. بعضی از شاگردان استاد این تهدید را به او تذکر می دادند؛ ولی او می گفت : «اگر قرار است من زندگی خود را در راه جلوگیری از انحراف اسلام از دست بدهم، بگذار چنین باشد که این بهترین شیوه مردن است».
و سرانجام گروه فرقان بعد از انتشار کتاب علل گرایش به مادیگری به دست یکی از فریب خوردگانش، اندیشه مطهر را با گلوله جواب داد و دنیای اسلام را برای همیشه از نوری تابناک محروم کرد.
راهش پر رهرو باد.
كمي راجع به طرح مطالعاتي شهيد مطهري: بینش مطهر
اين چند روزه وقتی ديدم بعضی بچه ها با چه انگيزه ای دارن توی طرح شرکت می کنن خيلی جا خوردم، آخه تعجب می کردم كه تو اين هير و بيرِ دانشکده، امتحان های ميان ترم، کوتاه نيومدن اساتيد، به ته جاده رسيدن و حسرت خوردن از بشکه شدن مصروفات در تعطيلات عيد تا فضای انتخابات، عده ی زيادی هم پيدا ميشن، بيرون از جمع ماها که دغدغه های ديگری هم اونا رو به زندگی همچنان اميدوار نگه داشته. شايد خيلی ها به اميد گرفتن جواب پرسش هايی که همه ی عمر فقط به شکل يک علامت سوال تنبل و بی قيافه که هر روز چاق و چاق تر ميشه، اومدن تو اين طرح شرکت کردن .
داشتم سوالات رو مرور می کردم؛
»اگر خداپرستی فطريه، چرا يه عده بی دينند ؟ آيا حجاب مانع رشد استعدادهای زن نمی شود ؟ چرا سهم زن از ارث نصف سهم مرده ؟ اگر دين اجداد ما زرتشتی بوده چرا اعراب با حمله به ايران ما را وادار به پيروی از اسلام کردن که دينی بيگانه بود ؟ با توجه به مخالفت اسلام با موسيقی، رقص، مجسمه سازی و ... آيا نمی توان گفت که اسلام با زيبايی و هنر مخالف است ؟ چرا در اسلام حق طلاق با مرد بوده و اين امر موجب وارد آمدن انواع ظلم ها بر زن شده ؟!« و ...
يهو يادم افتاد که باز فرافکنی کردم و خصوصيت يه عده رو به کل تعميم دادم؛ بعضيا اصلا سوال ندارن و بعضی ديگه اين کار رو همتراز بي دينی می دونن و به جای اينکه برن دنبال دليل اينکه چرا... و چرا ... و ... به بهانه ی دينداری بهائی ميشن (حالا بماند که حکم اسلام در اين مورد چيه... ) يا برای اثبات اينکه زن آزادِ و استعدادهاش به حد اعلای رشد رسيده، صداشونو ميندازن تو گلوشون و جيغ و هوار که ... بعد با سوت و اِيول يه مشت معلوم الحال مواجه ميشن و بادی به غبغب ميندازن که بابا ما هم آره ... آزاديم. و ... !
غافل از اينکه چيزی که موجب نگرانيِ، سوال داشتن نيست چرا که مقدمه ی يقين، شکِ . ولی بايد جوابی قاطع و دندون شکني برای سوال های ما در عالم خارج وجود داشته باشه.
از يه طرف بهمون ميگن اسلام دين جامعيه و برای همه چی قانون داره از طرف ديگه وضع جامعه ی“مثلا اسلامی“ مونو مي بينيم که سرشار از بی قانونیِ ( نمونه ی بازرش همين دانشکده ی به قول بعضی ها مديريت؟!... ) ، شديم مثل کسی که نمی دونه سکوت علامت رضاست يا جواب اَبلهان...چرا نمی ريم دنبالش که چرا ايران شده ”مثلا اسلامی“ و از اون اسلام ناب که سرشار از صلابت، غنا، جامعيت و ... تا اين حد فاصله گرفته ؟ نارسائی ها رو می بينيم و فقط تنها کاری که می کنيم اينه که مثل يه مشت ... دور هم می شينيم و هی مي گيم فلان جا اينطوری شده، فلانی اون کارو کرده و...( به دليل ضيق وقت از برشمردن نارسائی ها معذورم! )
ولی توی همين ايرانِ به تعبير بعضی ها ”مثلا اسلامی“ هر از گاهی عده ای اومدن، آستين همت بالا زدن ، حريف طلبيدن و نوشته هاي با ارزشي روبه يادگار گذاشتن . ديدشون نسبت به اسلام کنجکاوانه بود ، فکر کردن و پاسخ گرفتن . سعی کردن صلابت، غنا و جامعيت اسلام رو نشون بدن. بعضی وقتا بعضی هاشون به دليل داشتن ويژگی های خاصی برجسته شدن، مثل شهيد مطهری. درست وقتی که هر... قصد داشت دين و ارزش های امثال ما رو پوچ و واهی نشون بده ، استاد ”تفکر ناب اسلامی“ رو احيا کرد . ( اون هم با آثاری مثل اسلام و مقتضيات زمان، آشنايی با علوم اسلام، اخلاق جنسي، آشنايی با قرآن، اصولِ فلسفه و روشِ رئاليسم و ... و بهره گيری از رکن اساسي توحيد و کمک گرفتن از قرآن، سنت، عقل و اِجماع )
در طرح »بينش مطهر«سعی می کنيم تا راه رفته ی استاد رو با مطالعه ی آثار ايشون دنبال کنيم ، تا به گفته ی خودشون “کمی به گوش و زبان بيچاره استراحت بدهيم. با دست خود و عمل خود، خوب رفتار کنيم تا آنها (؟) با چشم خودشان ببينند، آنچه را که تاکنون بهشان گفته می شد و آنها فقط می شنيدند...“
يعنی ميشه اين طرح حتی شده يه پل باشه برای اينکه ما رو به سرزمين پاسخ های سولات آزاردهنده برسونه؟ اصلا ماهايی که هر روز يه تريلی ادعا دنبال خودمون اينور و اونور می کشيم و هر جا می ريم دو قورت و نيم مون باقيه که ”آخه بابا ولمون کن ، اين دين اگه مَرده بياد جواب اين شبهه های ما رو بده“ ،خودمون مَرد عملش هستيم که بريم دنبال جوابش و تا وقتی که دودستی نگرفتيمش جا خالی نکنيم ؟...
اصلا معلوم هست سر بعضی از ما نسل سومی ها که شايد خيلی چيزا بيشتر از نسل های قبلی مون داشته باشيم، چی اومده ؟ دنبال جواب دادن به سوالات بقيه که نيستيم هيچ، به فکر اين ذهن بينوای خودمون هم نيستيم...!!!
ومکروا و مکرالله والله خیر الماکرین
در دو هفته ی اخیر انتخابات شورای صنفی تا حدی فضای دانشکده را تحت الشعاع خود قرار داد. این انتخابات که به نسبت انتخابات سالهای گذشته تعداد بیشتری کاندیدا و شرکت کننده داشت حاشیه هایی را پیش از برگزاری و در حین شمارش آرا و پس از آن به دنبال داشت. نگارنده اگر چه بنا به علائق شخصی در چندین انتخابات کشور پیگیر رخداد های سیاسی مربوط به آنها بوده ام و حتی در بعضی از مقاطع به فعالیت انتخاباتی پرداخته ام اما در انتخابات اخیر شورای صنفی درس هایی را آموختم که از هیچ یک از آن انتخابات کشوری مهم نیاموخته بودم. در دو هفته ی اخیر از نزدیک نظاره گر بداخلاقی هایی بودم که تنها شنیده بودم و یا در کتابها خوانده بودم. شاهد بودم که چگونه جاه طلبی عده ای از افراد بین دوستان صمیمی کدورت و آزردگی خاطر پدید آورد. چگونه عده ای مغرضانه و با بی انصافی تمام به تخریب دوستان خود پرداختند و به خاطر کسب رای حاضر شدند به هر قیمتی حمایت برخی از افراد سیاسی ورشکسته و منفعت جو را به دست آورند. چگونه برخی از آنها به راحتی دروغ پردازی کردند و ورود خود به شورای صنفی را نه در بیان برنامه ها وتوانمندی های خویش که در تخریب های ناجوانمردانه و جوسازی های کاذب علیه رقیب یافتند.
از نکات جالب انتخابات اخیر این بود که مجریان برگزاری که علنا از ائتلاف خاصی حمایت می کردند و در مراحل مختلف برگزاری نیز از افراد یکی از تشکلهای غیر قانونی دانشگاه (که از قضا گروه مذکور نیز حامی همان ائتلاف محبوب مجریان بودند) کمک گرفتند، پیش از شمارش آرا، علیرغم اختلاف زیاد بین تعداد تعرفه ها و تعداد علامت های لیست دانشجویان مصرانه بر صحت انتخابات تاکید داشتند و این اختلاف را طبیعی می خواندند؛ اما پس از گذشت ساعاتی از شمارش و در حالی که شکست ائتلاف مورد حمایت آنها حتمی شده بود به کمک اعضای ائتلاف بازنده به تشکیک در صحت انتخابات پرداخته و با جوسازی از ادامه ی شمارش آرا ممانعت کردند و مدعی شدند اختلاف تعرفه هایی که تا دو ساعت پیش آن را طبیعی می خواندند، نشان دهنده ی تقلب گسترده در انتخابات است. جالب این که از منظر عقل و منطق، تقلب تنها در صورتی ممکن بود که مجریان به همکاری با متخلفین بپردازند و حال آنکه ترکیب مجریان انتخابات به گونه ای بود که اگر تقلبی صورت پذیرفته باشد قطعا به نفع ائتلاف بازنده ای بوده است که مورد حمایت قرار می دادند.
از دیگر دلائل آنها برای مخدوش جلوه دادن اعتبار انتخابات ارائه نمودن تعدادی تعرفه ی سفید بود که نگارنده خود شاهد دزدی تعرفه ها توسط آقای حامد- ج و تحویل آنها به آقای مجید- ر بودم و حتی اگر شاهدی هم بر این رویداد وجود نداشته باشد، احتمال وقوع تقلب از این راه با تطابق ته برگ تعرفه ها و برگ رای ها کاملا قابل تشخیص خواهد بود، که در این صورت اخلال در ادامه ی شمارش آرا و کم تحمل بودن برخی محل تامل است.
دلیل سوم شکست خوردگان، تایید کاندیداتوری سه تن از کاندیداهای ائتلاف رقیب پس از پایان مهلت ثبت نام بود که مدعی بودند از طریق فشارهای بیرونی بر مسئولین برگزاری رخ داده است. اگر چه شواهد بسیاری بر رد این ادعای کذب وجود دارد؛ (که از ذکر آنها به دلیل عدم اطاله مطلب صرف نظر می شود) به فرض پذیرش چنین مطلبی مسئول هیئت اجرائی موظف بوده است، صبح روز دوشنبه و پیش از برگزاری اعلام نماید که انتخابات را به دلیل فشارهای بیرونی برگزار نخواهد کرد، نه اینکه لیست کاندیداها را تایید نموده و در تمام مدت برگزاری که به پیروزی دوستانش امیدوار بود، سخنی نگوید و تنها پس از قطعی شدن شکست دوستان خود، از وجود چنین فشارهایی سخن به میان آورد و انتخابات را خارج از چارچوب اختیارات خود، باطل اعلام نماید! در حالی که در صورت تخلف مسئول برگزاری انتخابات، راه برای شکایت معترضین باز است و این موضوع را نمی توان بهانه ای قرار داد برای مخدوش جلوه دادن کل انتخابات .
تخلفات ریز و درشتی نیز از سوی مجریان و به نفع ائتلاف بازنده صورت گرفت که در نهایت برای پیروزی آنها کارساز نشد. البته ائتلاف پیروز که تنها سه نفر از اعضای آن آرای لازم را به دست نیاوردند، می تواند (و باید) به طور جدی به پیگیری برای احقاق حقوق کاندیداهای راه نیافته خود بپردازد.
پس از انتخابات هم تجمع نا موفقی از سوی معترضین برگزار شد که در آن جز کسانی که رای نیاورده بودند و اعضای یک تشکل غیر قانونی، شرکت کنندگان بسیار اندکی داشت و یکی از مدعیان اخلاق با بی اخلاقی تمام اقدام به آتش زدن برگه ی تشکر ائتلاف پیروز نمود و مرد همیشگی تجمعات کلیشه ای و خسته کننده، به ایراد سخنانی بی اساس و تکراری پرداخت.
در ایام انتخابات تعدادی سعی کردند تا یکی از ائتلاف ها را به بسیج دانشجویی منتسب کنند و به خیال خام و کودکانه ی خویش با این کار به ائتلاف مذکور ضربه بزنند، اما گویا نه بسیج را شناخته اند و نه از تفکرات و اعتقادات جامعه ی دانشجویی بالاخص هم دانشکده ای های خود آگاهی دارند، که در غیر این صورت مرتکب چنین اشتباه استراتژیکی نمی شدند!
گر چه بین همه ی اعضای ائتلاف مذکور و بسیج، ارتباط تشکیلاتی وجود نداشت، اما بنده شخصا به لحاظ شناختی که از تفکرات و توانمندی های برخی اعضای آن ائتلاف داشتم، در انتخابات از لیست مذکور حمایت کرده و منکر آن نیز نیستم.
حال که نتایج قطعی اعلام شده مدعیان دموکراسی خواهی را به احترام به قانون و رعایت آرامش دعوت می کنیم تا حتی اگر هنوز هم اعتراضی دارند به شکل قانونی به ابراز آن بپردازند و از جوسازی و غوغاسالاری بی جا بپرهیزند.
ودر پایان باید گفت:
در هر حال انتخابات با وجود تمام این بد اخلاقی ها پایان پذیرفت اما اگر بخواهیم همه ی وقایع آن را در یک عبارت و به طور خلاصه تحلیل کنیم هیچ عبارتی به اندازه ی این آیه ی قرآن بیانگر حقیقت نیست :
ومکروا و مکرالله والله خیر الماکرین
نسل سوخته
زهراي اطهر (س) – شقايق پرپر- يكم اردي بهشت ماه – به روايت 45 روز- شعراي سه گانه- اقبال، ملك الشعرا و سعدي- فقط سعدي- بنده را نام خويشتن نبود، هرچه ما را لقب دهند آنيم- سوم اردي بهشت- من كارآفرينم- پس هستم- TA شدن چه آسان- TA ماندن؟- روز جهاني زمين پاك- هواي پاك- هواي تازه- رياست مجلس- مافياي گوجه فرنگي- هر كيلو 460 تومان- پنجم- طوفان شن- حمله نظامي- بني صدر باهوش- بخت يا تقدير؟- لن يصيبنا الا ما كتب ا... لنا- دهم- عمليات بيت المقدس- آزادي هويزه- دانشجويان شهيد- نكته كنكوري- حسين علم الهدي- ناسيوناليست- متدين- ناسيوناليست متدين- مرتضي مطهري- انديشه آزاد- گروهك فرقان- في سبيل ا...- روز جهاني پرولتاريا- بيست و دوم- ميلاد زينب كبري (س)- ما رايت الا جميلا- روز جهاني پرستار- مهربانان، خسته نباشيد- لغو كاپيتولاسيون- نوشتم- تق تق تق- دادگاه رسمي است- خميني كبير- و اگر او نبود- انقلاب اسلامي- نخبه يا توده؟- و نهايتا، سي ام اردي بهشت ماه- زهراي اطهر(س)- شقايق پرپر- اين بار به روايت هفتاد و پنج روز.
«بر دانش آموزان، دانشجویان و محصلین علوم دینیه است که با قدرت تمام حملات خود را علیه آمریکا و اسرائیل گسترش داده و آمریکا را وادار به استرداد شاه مخلوع نمایند و این توطئه بزرگ را بار دیگر شدیدا محکوم نمایند.»
اینها جملاتی از سخنان امام خمینی(ره) در تاریخ 10 آبان 1358 است. جملاتی که باعث شد گروهی از دانشجویان – که بعدها خود را «پیرو خط امام» نامیدند – 3 روز بعد و در تاریخ 13 آبان 58، سفارت آمریکا را در تهران تسخیر نمایند. واقعه ای که روابط ایران با آمریکا را وارد دور جدیدی کرد.
دولت وقت آمریکا تلاش های بسیاری را در جهت آزاد سازی گروگان ها صورت داد، اما به علت استعفای دولت موقت – که می توانست بهترین کمک دیپلماتیک برای حل این موضوع باشد - کار آزاد سازی دشوار شد. از سویی آمریکا و دولت کارتر حاضر به برآوردن تقاضاهای ایران مبتنی بر استرداد شاه و موارد دیگر نبود. دست آخر و پس از آزمودن راه حل های گوناگون مانند فرستادن نماینده ویژه، تماس با افرادی همانند بنی صدر و قطب زاده، اعزام میانجی از سایر کشورها و موارد دیگر، کارتر با مشورت مشاوران خود تصمیم به عملیات نظامی محرمانه برای آزادسازی گروگان ها گرفت. این عملیات، در تاریخ 4 اردیبهشت 1359، یعنی 171 روز پس از تسخیر لانه جاسوسی، اجرا شد و به شکست انجامید. شکستی که از دلایل اصلی رأی نیاوردن کارتر در دور بعد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود.
کتاب «عقاب در آتش» شرح کوتاه اما دقیقی از نحوه شکل گیری این تصمیم در کاخ سفید تا مراحل آماده سازی و تمرین و در نهایت اجرای ناکام عملیات در طبس است. آشنایی با این برهه مهم ، حساس و تاثیر گذار در تاریخ سیاسی انقلاب اسلامی، قطعا برای شناخت جایگاه ایران در آن زمان و در حال حاضر لازم است. این کتاب در قطع کوچک و تقریبأ 110 صفحه به همراه عکس هایی از هلی کوپترها و خلبان های سوخته، از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی و در سال 1385 چاپ شده است.
قبل التحریر:
1- به نام لطیف کرم گستر کار ساز
2- سلام
3- این پرونده ایست درباره یکی از عجیب ترین؛هیجان انگیزترین و ... ناشناخته ترین وقایع تاریخ ایران. یک جور جستجوی کارآگاهی برای فهمیدن اصل ماجرا!جستجو پشت کتاب های تاریخ. جایی که تاریخ خطرناک می شود.!
4- سر پرونده حاضر به روزنامه ها سر می زنیم . کتاب ها را مرور می کنیم و به دلیل سکوت مطلق همه منابع بعد از 13 آبان جا به جا به نقل قول های شخصی تکیه می کنیم. تازه بناست دستمان بیاید که برای دانشجوی دانشکده مدیریت نوشتن چطور است؟ این جماعت چقدر با دانش جوهایی که نگارنده پیشتر دیده توفیر می کنند؟
5- هر جا حس کردید مطلب خیلی خوف شده و تحمل خواندنش را ندارید... نفس عمیقی بکشید و بقیه اش را بخوانید!
6- تا دستم بیاد که نوشتار درست از کار در آمده یا نه به
سر بزنید و فحشی، نصیحتی، نظر قربانی ای داشتید بنویسید.
7- خدا حافظ !13آبان...خوش؟
13 آبان : صحنه بازی
ما یک جورهایی رکورددار حساب می شویم. فقط پیگیر نشده ایم از موسسه ثبت رکوردها به تهران بیایند و ثبتش کنند. جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که از 4 کودتا، 2 جنگ و چندین مدل انقلاب رنگ و وارنگ گذشته و سالم مانده. شاید ندانید از ابتدای انقلاب تا حالا که این سطور ارزشمند! را می نویسم 4 بار اقدام به کودتای جدی در ایران ثبت شده! 1358 نقطه اوج این دیگ جوش پر حرارت بود. در گیری ها در کردستان به چنان ماجرای پر غصه ای بدل شده بود که خود به روایتی دیگر محتاج است.
در گیری دولت موقت و شورای انقلاب با همه تدبیرها هنوز رفع نشده بود و از همه اینها حادتر و ناشناخته تر؛ درگیری ها و تنش های بسیار شدید درخود دولت موقت میان وزرای دولت مرحوم بازرگان روز به روز توسعه می یافت . میانگین تعداد وزیر به ازای هر وزارت خانه در عرض هشت ماه 2 وزیر بود! که حتی آقای احمدی نژاد هنوز به این رکورد نرسیده!
این ها عناوین روزنامه کیهان آن روز هاست که می بینید:
سه شنبه 1 آبان 58:
ماجرای جاسوسی سرلشکر قوبی و دستگیری سعادتی
فروهر : موقع تصمیم گیری درهیات دولت نبودم
چهارشنبه2 آبان58:
شاه مخلوع در آستانه مرگ قرار گرفت
اعتصاب دانش آموزان میناب!
اقدامات ضربتی برای تغییر میزان حقوق و دستمزد و مالیات ها
ایران به آمریکا هشدار داد که شاه مخلوع وفرح اجازه فعالیت سیاسی ندارند
شاه مبتلا به سرطان و انسداد مجرای صفراوی است(یانگوم هم که نداشته!)
پنجشنبه3 آبان58:
شاه مخلوع باید زنده تحویل ایران شود.
با اشغال ساختمان ها توسط دانشجویان : چند ساختمان بزرگ تهران خوابگاه دانش جویان شهرستانی شد!!
شنبه5آبان58:
شوراهای 25 شهرستان منحل شد!
شایعه ترمیم مجدد کابینه بازرگان:احتمالا سه وزیر از گردونه خارج خواهند شد.
چه قدر آرام! اصلی ترین موضوع خارجی ای که بر نحوه تعاملات داخلی اثر می گذاشت مساله رابطه با آمریکا بود. - مثل حالا! - سه روز پس از 22 بهمن 57 آمریکا دولت تازه ایران را به رسمیت شناخت اما هم زمان احتمال اجرای یک 28 مرداد دیگر را بررسی می کرد.طرح کودتای ژنرال هایزر هنوز فراموش نشده بود. بر مبنای آن بنا بود تمام تهران به جز سر پل هایی در باغ قلهک و چند نقطه دیگربمباران شوند و تا یک ميلیون کشته هم مجاز شمرده می شد! سوال آن که با این همه چرا آمریکا دولت تازه ایران را به رسمیت شناخته بود؟ آمریکا می کوشید با استفاده از امتیاز مذاکره با آمریکا یکی از گروه های فراوان انقلابی را برجسته سازد. به امید آن که نسلی از به قول خارجی ها میانه رو تر ها را سر کارآورد که هم تضمین گر صدور نفت ارزان به آمریکا باشند و هم قرارداد کنسرسیوم را دوباره زنده کند. آنها خیلی از نزدیکان مهندس بازرگان را برای این طرح مناسب شمرده بودند و آمد ورفت های خاموش و بلند فراوانی با آنها داشتند دولت موقت معتقد بود که تنظیم روابط خارجی بر عهده دولت است و در یک کلام- به دیگران چه مربوطه؟- اما دیدگاه های دیگر قائل بود که این امر نیاز به اجماع همه قوای ملی دارد.
13 آبان : بیمارستان کورنل
سایه سنگین محمد رضای پهلوی مذاکرات را رها نمی کرد. آمریکایی ها پس از توقف در مصر و مراکش محمد رضا را به پاناما فرستادند. جاییکه دولت پاناما با فروش بليت 3 دلاري توریست ها را راه می داد تا محمدرضای افتاده حال را -مثل باغ وحش- ببینند و به او ته ساندویچ پرت کنند و آقای رئیس جمهور هم با مهربانی فرح را به قدم زدن! دعوت می نمود. آمریکایی ها هم راضی بودند که محمد رضا را جایی گوشه دنیا نگه داشته اند. آنها می دانستند ورود محمدرضا به خاک آمریکا فاجعه به همراه خواهد داشت.
اما میزبانی سخاوتمندانه! دیکتاتور پاناما ؛ حاد شدن حال محمدرضا و -شاید- امید به استفاده از پادشاه مطرود به عنوان یک کارت در بازی با ایران باعث شد ناگزیر مریض را به نیویورک بیاورند و در بیمارستان کورنل بستری کنند. بعد تر محمدرضا در بیمارستانی نظامی با اسم جعلی بستری شد اما دیر شده بود... فاجعه ی امریکایی ها در راه بود
13آبان:13آبان
کیهان 13 آبان :چاپ اول:
جزئیات تازه حوادث و مذاکرات کردستان
آقای بازرگان چرا با مشاور امنیتی کارتر ملاقات کردید؟
13 آبان :چاپ سوم:
سفارت آمریکا به اشغال دانش جویان در آمد.
شب 13 آبان میدان انقلاب میزبان دانش جویانی بود که به دنبال راهی برای-به خطر انداختن منافع آمریکا- بودند. یک اهرم فشار که آمریکا را وادار کند شاه را به ایران باز گرداند. دانشگاه های ملی ،شریف ، امیر کبیر و تهران روی گرفتن سفارت آمریکا توافق کردند اما انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت با نمایندگی دانش جوی عمراني به نام محمود احمدی نژاد معتقد بود این کار شعار نه شرقی نه غربی را به هم می زند.
القصه! 4 دانشگاه موافق در تظاهراتی که به منظوری دیگر در 13آبان علیه همین حضور شاه در آمریکا به راه افتاده بود مردم را به سمت سفارت هدایت کردند . یکی دو نفر از دیوارها بالا رفتند و یکی از خانم ها ی دانشجو با اره آهن بر زیر چادرش؛ زنجیر ها را پاره کرد. بماند که حالا پوشش بعضی دانشگاه تهرانی ها چاقوی میوه خوری را هم نمی تواند پنهان کند! 3 ساعت نبرد و سقوط سفارتخانه .
تمام این مراحل از همان صبحگاه با آقای موسوی خوئینی ها - به عنوان رابط بیت امام - چک شده بود. هر چند یقینا امام از کل ماجرا بی خبر بود.
13 آبان: داخل سفارت
داخل سفارت دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ کسی نمی داند. می دانیم که کمیته اطلاع رسانی تشكيل شد که خیلی ها مثل حبیب اله بیطرف و ... عضو آن بودند. یک دانش جوی از فرنگ برگشته به نام معصومه ابتکار شد مسئول ترجمه و یک دانش جوی عشق فیلم هم مسئول فیلم برداری وقایع گشت به نام کمال تبریزی. یک شاعر به نام -حالا مرحوم- قیصر امین پور و خیلی اسم های دیگه هم این جا بودند. اول بنا نبود ما جرا طول بکشد حد اکثر یک ماه! اما این یک ماه 444روز شد. بازرگان روز 14 آبان استعفا داد هر چند که متن استعفا را روز 11 آبان دو روز قبل از واقعه نوشته بود. و اساسا استعفایش دخلی به 13 آبان نداشت. بعد از یک روز امام اشغال سفارت را انقلاب دوم خواندند و طومار مردمی حمایت از دانشجویان که حالا پیرو خط امام نامیده می شدند امضای ملیونی پای خودش دید.
اشغال سفارتخانه ها سابقه داشت اما موقت و سمبلیک؛ در همین حد که گوجه به در سفارت بکوبند و بروند اما این طور جدی ؛ اولین بار بود!ظرف چند روز در یک حرکت تبلیغی بسیار موثر زنان و سیاهپوستان آزاد شدند.
13 آبان تضاد ها و موفقیت ها
دانش جویان داخل سفارت هر کدام تیپ خودشان را داشتند همین شد که کم کم تضاد ها آشکار شد. بد گویی پشت سر شهید بهشتی یک وجه افتراق بود. کلاسهای ایدئولوژی تشکیل شد تا وقت دانش جویان پر شود. تقسیم بندی ها وتقسیم کار ها انجام شد. رفتار ها با گروگان ها بسیار عالی بود. دوربین ها عکس های فراوانی را از لحظات نرمش صبحگاهی ! گروگان ها ثبت کرده اند. بوقلمون شب عید و هدیه کریسمس هم که به راه بود.یک تیم تمام وقت مشغول کنار هم چیدن اسناد و نوارهای بریده شده بودند. آمریکایی ها هنگام خروج بعضی از اسناد را پودر کرده بودند که دیگر به درد نمی خورد؛ بعضی را هم نواری بریده بودند که در یکی از معروفترین پازل های دنیا کنار هم چیده شدند. نتایج بهت آور بود . اسم خیلی ها در اسناد وجود داشت که نوک پیکان را به سمت ملی گرا ها ، نهضت آزادی و رئیس جمهور تازه- بنی صدر- نشانه می رفت . 3 تن از دانش جویان از جمله ابراهیم اصغرزاده جلو دوربین رفتند و شروع به خواندن بدون هماهنگی اسناد کردند. کار بالا گرفت شهید بهشتی و امام دخالت کردند و بنا شد دیگر به جز از طرق رسمی اسناد اعلام نشود. برای ایندو وحدت و آرامش بیشتر از تسویه حساب ها می ارزید.
13 آبان: پایان
حل مساله به عهده مجلس گذاشته شد . به سرپرستی مشاور نخست وزیر بهزاد نبوی تیمی با آمریکایی ها مذاکره کرد و سه شرط را پیش گذاشت 1) بازگشت شاه 2) انتقال بخشی از اموال بلوکه شده ایران3) عدم دخالت آمریکا در اوضاع داخلی ایران. هاشمی رفسنجانی در خاطراتش موضع هیئت ایرانی را ضعیف می داند . هنوز کسی نمی داند در الجزایر چه گذشته و چه چیز باعث شده هیئت ایرانی ضعیف تر از آن چه گمان می رفت عمل کند. بند 1 با مرگ شاه حذف شد. بند 3 هم فاقد ضمانت اجرایی بود وبند 2 در به عنوان بزرگترین عملیات مالی تاریخ ظرف 45 دقیقه انجام شد. گروگان ها در لحظه تحلیف رئیس جمهور تازه آمریکا آزاد شدند تا موفقیت برای هیچ کس نباشد.
13آبان: حالا
آیا اشغال سفارت قانونی بود؟ابدا.ما جزء کنوانسیون وین بودیم و دیپلماتهای آمریکایی مصونیت داشتند سفارت یک کشور به منزله خاک یک کشور محسوب می شود.آیا اشغال سفارت اخلاقی بود؟ دقيقا؛ مرکز هماهنگي عملیات نظامی جاسوسی آمریکا در خاورمیانه اشغال شد و اسناد عجیبی رو شد که هنوز هم ورود کتاب های مربوط به آن به آمریکا ممنوع است. اعتراض جدی به پایمال شدن حقوق ایران انجام شدو راه ورود آمريكايي ها به عرصه سياسي ايران جدا سد شد. كاندوليزا رايس سال پيش در كنفرانسي علت ناكامي طرحهاي مهندسي اجتماعي آمریكا در ايران را اينطور توضيح داد:
» ما در ايران پايگاهي براي نفوذ نداريم«
از صلح مي گويند يا از جنگ مي خوانند؟
ديوانه ها آواز بي آهنگ مي خوانند
گاهي قناري ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي خوانند
كنج قفس مي ميرم و اين خلق بازرگان
مرگ مرا چون قصه ها نيرنگ مي خوانند
روزي همين مردم كه سنگم مي زنند از رشك
نام مرا با اشك روي سنگ مي خوانند
اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس كي به آن درياي آبي رنگ مي خوانند
فاضل نظري
ونيچه گريه كرد...
« اثر دكتر الوين ياروم»
دكتر ياروم كه مي توان گفت يك محقق فيلسوف شناس است تا فلسفه شناس، با شناختي نسبي و البته قابل قبول كه از پروفسور نيچه، فرويدو ساير مشاهير تفكر اروپا دارد، داستاني خيالي را رقم مي زند كه البته عنوان آن را به قول خودش، همسرش به وي پيشنهاد كرده است.
در فضاي اين داستان كاملا تخيلي كه در بستري از واقعيات روي مي دهد،اين نكته غير قابل انكار است كه ، آراي نيچه به خوبي و ظرافت كامل تبيين شده است اما از اين نكته هم نبايد غافل ماند كه متاسفانه داستان از تاثيرات موهوم تفكر نويسنده نيز در امان نمانده است.
وي كه جاي جاي داستانش را با تفكرات مبتذل عجين كرده، دست آخر خود پروفسور نيچه را درگير كوچك ترين والبته سخيف ترين مشكلات رواني مي داند كه فاصله تئوري تا عمل، اشك از ديدگانش جاري مي سازد!
در اين داستان، نيچه پيش روان پزشكي به نام بروير مي رود تا آن دكتر او را معالجه كند؛ اما پس از گذشت چند جلسه از طول درمان، جاي بيمار و دكتر عوض شده و پروفسور درمانگر بيماريهاي رواني اين روانپزشك روان پريش كه بيماريش حاصل روح هوس باز وي است،مي گردد. وقتي بروير بهبود مي يابد ( كه البته اين بهبودي هم حاصل تلاش خود اوست و نه نيچه!) پروفسور با درد دلي مختصر كه در صفحات پاياني اين رمان 410 صفحه اي فلسفي بيان مي كند، --كه خواننده از صفحه 1 تا 400 منتظر آن است- براي همگان آشكار مي سازد كه خود نيز درگير عشق شهواني و خاكي لو سالومه است.
راجع به خانم سالومه بد نيست بدانيد كه وي در طول زندگي اش معشوقه ي نيچه و ريلكه (شاعر مشهور اروپايي) و زيگموند فرويد بوده است كه در آخر هم با يك شرق شناس روسي ازدواج مي كند!
در اين داستان نيچه با طرح يك به يك تئوري هايش براي دكتر بروير، از جمله ميل به قدرت و بازگشت مكرر ابدي( كه در آن زمان را بي نهايت تصور مي كند و اعمال انسانها را كه در اين ظرف زماني رخ مي دهد، اتفاقاتي تكراري مي داند كه پيش تر بار ها و بار ها اتفاق افتاده و باز هم انفاق خواهد افتاد.) سعي مي كند كه وي را با خود همسو كند اما آنچه در اين ميان نمود پيدا مي كند اين است كه دكتر در زندگي واقعي (رئال) به پروفسور مي فهماند كه اين عملي نيست! و جالب تر آنكه نيچه صف نظر از تمامي تفكراتش، به شيوه دكتر بروير كه همانا هيپنوتيزم و نوعي روان درماني است، از شر افكار لوسا لومه خلاصي مي يابد.
آنچه در مجموع مي توان نوشت اين است كه آقاي دكتر ياروم، كتابي سراسر احساسي را قلم مي زند كه در تقابل عقلانيت صرف پروفسور به پيروزي مي رسد. در هنگام مطالعه ي كتاب همواره بايد در نظر داشت كه نويسنده فارغ التحصيل رشته ي روان پزشكي است و تخيلاتش به وي اجازه مي دهد هر تصويري كه از مشاهير اروپا در ذهنش مجسم است به خواننده القا كند.
كلام آخر اين كه، بايد دانست چه براي رمان خواندن وچه براي آشنايي با آراء متفكران جهان و حتي دانستن فنون روان پزشكي، كتابهاي بسيار ارزشمندتري موجود است.
اميدوارم به دردتان خورده باشد
گپي خودماني با پدر علم مديريت رسانه؛ دكتر علي اكبر فرهنگي.
· آقاي دکتر شما از روي علاقه ، رشتهي مديريت را انتخاب کرديد ، يا بعد از اينکه وارد رشته شديد به آن علاقه پيدا کرديد؟
خدمت شما عرض کنم که من کاملا بر اساس علاقه شخصي و با اطلاع کامل به اين رشته آمدم . در دورهاي که ما ميخواستيم وارد دانشگاه شويم ، کنکور مانند حالا متمرکز نبود . يعني هر دانشگاه و هر دانشکدهاي بصورت جداگانه امتحان مي گرفت و اين امر به طور کامل در اختيار آنها بود . بنابراين هر کسي که ديپلم مي گرفت ، بسته به علاقهاش در چند رشته امتحان مي داد . من هم طبيعتا چندين جا شرکت کرده بودم ، مثلا در رشتهي دندان پزشکي ، تاريخ و چند رشته ديگر قبول شدم ولي علاقه شخصي من در مديريت بود و بنابراين رشته مديريت را عاملا و عامدا انتخاب کردم و به هيچ وجه تصادفي نبود . حالا ممکن است سوال به اين شکل مطرح شود که چرا مديريت ؟ من در همان زماني که در دوره دبيرستان بودم ، احساس مي کردم مشکل اساسي مملکت ما ، مديريت است و ما منابع کافي و نيروي انساني نسبتا خوبي داريم ولي هيچ گاه ، آن ثمره لازم حاصل نمي شود . ما در آن زمان در دوره دبيرستان درسي به نام فلسفه و منطق داشتيم که درس خيلي خوبي بود و ما با مباني علوم و منطق آشنا مي شديم و معلم ما آقاي عالمي بود که در آن زمان دکترا داشت . ايشان طبقه بندي هاي مختلف علوم را براي ما مطرح کرد و من مدتها با ايشان بحث داشتم . ايشان مي گفت جامعترين علوم ، علومي هستند که با اجتماع سر و کار دارند . مانند اداره امور مردم ، حکومت ، نگهداري سازمانها و … که مديريت نام دارد . از همان موقع من از نظر ذهني بسيار مستعد و آماده شده بودم که رشته مديريت را انتخاب کنم . و نهايتا زماني که به کنکور رسيدم ، چندين رشته را در نظر داشتم که مديريت در راس آنها بود که خوشبختانه قبول شدم و به مديريت آمدم .
· آقاي دکتر چرا در مقاطع بعدي جامعه شناسي و ارتباطات خوانديد ؟ آيا آنها را براي کمک به مديريت ميخواستيد ؟
دقيقا . من زماني که وارد رشته مديريت شدم ، متوجه شدم ، آن رشته هاي اصلي که مديريت از آنها تغذيه کرده و مي کند ، در جامعه شناسي است و من بلافاصله تصميم گرفتم که در جامعه شناسي ، قدرت لازم را پيدا کنم . و خوشبختانه زماني که در اين رشته شرکت کردم ، دانشگاه تهران اساتيد بسيار برجسته اي در رشته جامعه شناسي داشت ، مانند مرحوم دکتر غلامحسين صديقي ؛ مرحوم اميرحسين آريان پور ، آقاي دکتر شاپور راسخ ، دکتر جمشيد بهنام ، مرحوم افشار نادري و احسان نراقي که آن موقع خيلي جوان بود و تازه از فرانسه برگشته بود و معلومات به روزي داشت . خلاصه من آن موقع بود که فهميدم ، مفاهيم تئوري هاي مديريت از کجا آمده و چه کساني روي آنها کار کرده اند و در واقع ، رفتن من به رشته جامعه شناسي ، به دليل تقويت بيسهاي نظري مديريت من بود . اما در مورد ارتباطات ، اصلا داستان چيز ديگري بود . اين در دوره دکترا اتفاق افتاد ، در آن دوره وقتي که من در دانشگاه اوهايو استاد بودم ، زمينه اي مهيا شد ، چون آنجا درسي را داشتند به نام Human Communication يا همين که من الان کتابش را نوشته ام تحت عنوان ارتباطات انساني ، که در برنامه آنها اعتقاد بر اين بود که هر دانشجويي ، در هر رشته اي که مي خواهد فارغ التحصيل شود ، بايد اين درس را بگذراند ؛ در واقع يک درس اجباري براي تمام رشته ها بود ، چه رشته هاي پزشکي و چه رشته هاي مهندسي و چه رشته هاي علوم انساني ، همه بايد اين درس را مي گذراندند ، و شايد به تعبيري مي شود گفت مثل دروسي که ما الان تحت عنوان دروس پايه اي و اساسي ، مثل معارف و تاريخ اسلام و ... داريم ؛ تقريبا اين درس هم براي دانشجويان دانشگاه اوهايو ، يک چنين وضعيتي را داشت . داخل کاتالوگ دانشگاه هم اين را ذکر کرده بودند که ما به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي ، در هر رشته اي که بخواهد فارغ التحصيل شود ، در نهايت بايد با انسانها کار بکند ، يک پزشک بايد بتواند با بيمارانش تعامل داشته باشد ، يک مهندس بايد با کارگران و کارکناني که زير دست او مي آيند بايد بتواند کار بکند ، يک معلم با دانش آموز و دانشجويش بايد بتواند کار بکند ، و حتي يک هنرمند وقتي مي خواهد يک کار هنري عرضه کند ، بايد با جامعه بتواند ارتباط برقرارکند . خوب بر اين اساس ، اين درس ، درس پرجمعيتي مي شد و هر دانشجويي که وارد دانشگاه مي شد ، بايد در همان سال اول اين درس را مي گرفت و قاعدتا شماره آن درس هم 101 بود ، يعني جزو آن اولين درسهايي که بايد مي گذراند . چون سيستم دانشگاه اوهايو هم سيستم کرسي (chair) بود و هر درسي حتما بايد يک مسئولي مي داشت ، وقتي هر سال 6 يا 7 هزار دانشجوي جديد وارد سيستم مي شد ، طبيعتا نمي شد که همه آنها را به يک کلاس برد ، و مي ديديد که 70 يا 80 کلاس بزرگ 50 تا 60 نفري مي شدند ، که اداره کردن اينها خودش يک دانشکده بود ! و قاعدتا هيچ استادي آن را به ميل و رغبت قبول نمي کرد و بنابراين بايستي يک اجباري پشتش مي بود . آنها براي اينکه عدالت رعايت شود ، اين درس در بين دانشکده هاي علوم اجتماعي ، مديريت و دانشکده ارتباطات که خودشان داشتند ، سال به سال مي گشت و هر سال يکي از اين دانشکده ها متولي مي شد و بعد به يکي از استادهاي خودش مي داد ، آن سال تصادفا نوبت به دانشکده مديريت افتاد ، و شوراي دانشکده هم آن را به من محول کردند و قرار شد من اين کار را بکنم ، و من در اين کار با يکسري دشواري ها مواجه شدم . و در نهايت با يک مسئله اي روبرو شدم به نام Communication Apprehension يا ارتباط گريزي و آن به اين معنا بود که آدمها ، علي الاصول يک واهمه اي را مخصوصا در جمع ، از نظر ارتباطي پيدا مي کنند ،که الان شايد در بين دانشجويان خود ما هم چنين چيزي باشد ، يعني ممکن است شما درس را خيلي خوب بداني ولي وقتي استاد آن درس را در جمع از شما سوال مي کند ، هول مي شوي ، نمي تواني جواب بدهي ، دستپاچه مي شوي ، يا حتي اصلا مي گويي من بلد نيستم ،براي اينکه خودت را خلاص بکني ! اينها همان ارتباط گريزي است ؛ به هر صورت اين داستان ارتباط گريزي من را با آدمي آشنا کرد به نام پروفسور جيمز مک کراسکي ، که در آن زمينه بسيار متخصص بود و خوشبختانه وقتي من با ايشان آشنا شدم و علاقه من را به اين مسائل ديد ، خود من هم احساس کردم که يک بخش عمده کار مديريت ما ، ارتباطات است ، و اين مسائل ارتباطي را الان طي دروسي مثل رفتارسازماني و امثال اينها مطرح مي کنيم . خلاصه ، پس از علاقه مندي که من به جيمز مک کراسکي پيدا کردم و مسائلي از اين قبيل ، 6 سال بعد از اينکه من دکتراي اولم را در مديريت گرفتم ، دوباره از سر تفنن وارد دوره ارتباطات شدم و با توجه به اينکه من يک PHD داشتم ، کار براي من راحت بود و خيلي از Requirement ها زياد سنگين نبود و به هر صورت در طي 2 سال توانستم دروس ارتباطات را هم بگذرانم و رساله ام را هم در آن زمينه کامل کنم .
· آقاي دکتر ، تاثيرگذارترين استاد شما در طول دوران تحصيلتان ، چه در داخل و چه در خارج از کشور چه کسي بوده است؟
حقيقتا خيلي ها بودند ، نمي شود يکي را گفت . ببينيد ، آدمي که به رشته هاي مختلف مي رود و آدمهاي مختلفي مي بيند ، هر کدام تاثيرات خيلي زيادي روي او مي گذارند . مثلا در زمينه هاي مديريت در قبل از انقلاب ، آقاي دکتر اقتداري و مرحوم دکتر جليل مسعودي روي من تاثير خيلي زيادي داشتند ، آقاي دکتر حسين وحيدي درس ماليه عمومي به ما مي داد و فوق العاده روي من تاثير گذاشت ؛ در جامعه شناسي ، مرحوم دکتر صديقي و مرحوم دکتر آريان پور تاثير زيادي روي من داشتند و خود احسان نراقي ، که من شيفته درسها و کارهايش بودم . خوب من از يک طرف هم به ادبيات خيلي گرايش داشتم و اغلب کلاسهاي دانشکده ادبيات را هم به صورت داوطلبانه مي رفتم و مرحوم بديع الزمان فروزانفر و مرحوم استاد جلال همايي استادان خيلي برجسته اي بودند و عليرغم آنکه من با آنها درس نداشتم ولي خيلي براي من جالب توجه بودند . يا ما در دوره دانشکده مديريت ، يک درس آيين نگارش فارسي داشتيم -که الان هم شما داريد – که اين درس ما را آقاي دکتر سيد جعفر شهيدي مي داد – همين دکتر سيد جعفر شهيدي فعلي – که ايشان خيلي روي من تاثير داشت . منتها من در دوره دبيرستان هم معلم هاي خيلي خوبي داشتم ، مثل مرحوم جلال آل احمد يا آقاي دکتر خسرو فرشيد وند که الان استاد ممتاز دانشگاه تهران در رشته ادبيات است . که اينها معلم ادبيات من بودند يا آقاي دکتر عالمي در فلسفه .
· آقاي دکتر در طول دوران تحصيلتان ، چقدر به مطالعه کتابهاي غيردرسي مي پرداختيد ؟
بسيار زياد . اصلا شايد بشود گفت که من يکي از آدمهايي بوده ام که بيشتر اطلاعاتم را از کتابهاي غير درسي گرفته ام و مي گيرم . مخصوصا در يک مقطعي ، من يک نوع حرص و ولع داشتم و به قول معروف خوره کتاب شده بودم و جلوي دانشگاه قدم مي زديم و هر کتابي که در مي آمد و در زمينه هاي مورد علا قه من بود ، شروع به خريدن و خواندن آنها مي کردم و همين موجب شده که الان يک کتابخانه بسيار وسيعي پيدا کردم که حالا نگهداري آن بسيار براي من مشکل شده و سه تا خانه- يعني خانه پدري و خانه خودم و خانه اي که در طالقان ساختم- را پرکرده !
· آقاي دکتر ، کداميک از کتابهايي که خودتان تاليف و يا ترجمه کرده ايد را بيشتردوست داريد ؟
حقيقتش اين است که کتابها مثل بچه هاي آدم هستند ، منتها با بعضي از کتابها مدتها حشر و نشر دارد . مثلا کتاب ارتباطات انساني ام را خودم خيلي بيشتر مي پسندم ، به اين دليل که کار تاليفي است و حاصل بسياري از مطالعات من است و شايد بدون اغراق بيش از 700 -800 کتاب را خوانده ام و فيش برداري کرده ام و به تدريج در طول 20 سال آنها را کنار هم گذاشته ام و مطالعات و پروژه هايي که در سازمان هاي ايراني انجام دادم ، با آن در هم آميختم – که اگر کتاب را ببينيد ، متوجه مي شويد – و طبيعتا چون زحمت بيشتري بابت اين کتاب کشيده ام ، علاقه بيشتري به آن دارم و الان هم به چاپ يازدهم يا دوازدهم رسيده است .
· اگر بخواهيد همين الان دو کتاب را براي مطالعه به دانشجويان تو صيه کنيد ، يعني دو کتابي که فکر مي کنيد حتما لازم باشد دانشجوها بخوانند ، حالا مديريتي يا غيرمديريتي ، چه کتابهايي را پيشنهاد مي کنيد ؟
من در وهله اول اعتقادم اين است که يک دانشجوي مديريت بايد تاريخ تمدن بشر را به خوبي بداند ، بنابراين يک کتاب را معرفي مي کنم که البته 20 جلد است ، يعني تاريخ تمدن ويل دورانت ! من هميشه اعتقاد دارم که يک دانشجوي مديريت بايد يک آدم جامع الاطرافي باشد و رشته مديريت يک رشته Interdisciplinary است ، مثل دانش مهندسي يا فيزيک نيست ، شما در فيزيک يا در رياضيات با يک موضوع Abstract سروکار داريد و به همان مي پردازيد ، ولي وقتي وارد مديريت مي شويد با يک نوع دانش Multidisciplinary سروکار داريد که رشته هاي مختلف مثل آمار ، اقتصاد ، سياست و حقوق و .... را بايد بدانيد ، پس بنابراين ، يک دانشجوي مديريت ، يک دانشجوي ساده نمي تواند باشد ، يک آدم پيچيده اي بايد باشد ، البته اين واژه پيچيده را که من به کار مي برم ، به معناي مثبت کلمه است ، يعني من اعتقادم اين است که آدمها هرچه بالغ تر بشوند و دانشمندتر بشوند ، پيچيده تر مي شوند . بنابراين واژه پيچيده را که به کار مي برم ، منظورم درصد بلوغي است که يک آدم بدست مي آورد . يک دانشجوي مديريت به نظر من بايد درصد پيچيده گي اش بايد بسيار زياد باشد ، يعني بايد از علوم و فنون مختلف سر در بياورد تا بتواند يک دانشجوي خوب باشد و مقوله مديريت را در سازمان بتواند لمس کند ، آدمها را در سازمان بشناسد و رفتار آنها را بتواند تشخيص دهد تا برسد به آن حدي که بايد بيايد .
· آقاي دکتر ، شما معمولا به دانشجويان تاکيد زيادي بر شناختن مشاهير و بزرگان مديريت داريد ، دليل اين امر چيست و يا چقدر ضرورت آن را احساس مي کنيد ؟
ببينيد ، هر علمي يک پيشينه اي دارد ، شما بايد آن پيشينه و افرادي را که در آن علم کار کرده اند را بشناسيد ، شما بايد بدانيد تيلور چه کار کرده ، چه زحماتي کشيده و تا کجا جلو آمده . التون مايو تا کجا آمده ، کنت بولدينگ تا کجا آمده ، پيتر دراکر تا کجا آمده و چه مطالبي را مطرح کرده و چه چيز به دانش اضافه کرده ، شما وقتي اين را مي فهميد ، به آن دانش تسلط پيدا مي کنيد وبنابراين من اعتقادم اين است که شما به عنوان يک دانشجوي مديريت تا مشاهير مديريت را نشناسيد و کارهاي آنها را خوب ندانيد و يا در يک حد قابل قبولي نفهميد نمي توانيد تشخيص بدهيد که چه اتفاقي افتاده ، به ويژه هر چه جلوتر مي آييد و مثلا به کارشناسي ارشد يا دکترا وارد مي شويد . اينکه مثلا ما مي گوييم اگر سازمان را اينجوري طراحي کنيم ، اين اتفاقات خواهد افتاد ، خوب اين اتفاقات همينجوري که رخ نداده ، اين يک پيشينه اي داشته و يک کسي مثل رنسيس ليکرت اين را در چندين کمپاني بزرگ امريکا تست کرده و نتيجه گرفته ، وحالا شما اگر رنسيس ليکرت را نشناسيد و با کارهاي او آشنا نباشيد ، نمي دانيد که چه طوري است و چه ساختاري مي تواند به درد سازمان بخورد و يا وقتي بحث مديريت استراتژيک مطرح مي شود ، از يک پيشينه نسبتا مقومي برخوردار است که اگر شما آنرا ندانيد چگونه مي توانيد يک مديريت استراتژيک براي يک سازمان طراحي کنيد ؟ يا يک Business Plan براي سازمان بنويسيد ؟ اينجاست که من مي گويم يک دانشجوي مديريت بايستي پيشينيان علم مديريت را بشناسد ، البته من قبول دارم اگر حالا کسي بخواهد مثل تيلور مديريت بکند ، خيلي عقب مانده است ، ولي ما بايد بدانيم ، زماني که تيلور آمد و مباحث خودش را مطرح کرد ، بشريت در کجا بود و اينجاست که آن تاريخ تمدن ويل دورانت به درد ما مي خورد که مثلا زماني که تيلور مباحث Time & Motion Studies را مطرح مي کند و مديريت علمي را پايه گذاري مي کند ، واقعا يک اختراع بزرگ بشري در آن مقطع بوده است ولي الان بيش از صد سال از آن گذشته و حالا خيلي چيز پيش پا افتاده اي است . درست مثل اين است که الان يک جوان 16 -17 ساله بگويد ، من همه چيزهايي که ابوعلي سينا مي دانسته را مي دانم و خيلي هم بيشتر ! راست مي گويد منتها بايد در نظر بگيريم ، در زمان ابوعلي سينا ، داستان از چه قرار بوده است! بنابراين به اين خاطر است که من هميشه اصرار دارم که شما بايد پيشينه مديريت را خيلي خوب بدانيد تا بفهميد چه اتفاقي در رشته مديريت رخ داده است .
ادامه دارد ....
تست هوش
پنج ویژگی زیر معرف کدام یک از گزینه هاست؟:
ویژگی ها:
1. پخش اصوات قبیحه به سبک شیوای بندری در جای جای مراسم.
2. معرفی اقصی نقاط دانشکده ( یعنی حتی دست به آب ها!) و پخش کلیپ تصویری از همان مکان مزبور -آن هم در ابعاد پرده ی نمایش سالن الغدیر - .
3. برگزاری مسابقه ای جذاب و مهیج تحت عنوان « زنگ موبایل چه کسی قشنگ تره؟ » با داوری دکتر سید جوادین (!).
4. و پذیرایی تپلی در قالب افطار، برای خالی نبودن عریضه از حضار محترم .
گزینه ها:
1) فستیوال کیش 2) شب هاي برره 3) كمپ تيم ملي 4) جشن ورودی های 86
*نکته تستی: هرچه گفتند، ما که باور نکردیم معاونت محترم فرهنگی واموردانشجویی مغز متفکر و بازوی اجرایی این برنامه بوده ، شما را نمی دانم!
با خبر شدیم ، یک روز قبل از برگزاری جلسه صمیمانه ی آقای رئیس جمهور با تشکلهای دانشجویی ،بروبچ دفتر تحکیم،تکانی به خود داده و بالاخره با به دست گرفتن یک خودکار و کاغذ و انتشار بیانیه ای از خواب زمستانی جستند.حالا بماند که در قالب بیانیه دانشجونماها را به برهم زدن مراسم فرا خوانده بودند!
ما بر خود لازم می دانیم که در وهله ی اول این جنبش بیداری را تبریک گفته و در مراتب بعدی بیدار باش ابدی اش را از خداوند منان مسئلت نماییم و از همین مکان و تریبون اعلام کنیم:
"خرس قطبی!سلام"
به نام خداوند مهربان
سيب زميني باش، زندگي كن!
اصلا چه اهميتي دارد؟
اصلا چه اهميتي دارد كه روز حذف و اضافه 8تاد و پنجي ها مي شود 17 مهرماه. يعني اگر بخواهي براي حرف آقاي وزير تره اي خرد كني، با احتساب آن ده روز كه براي خانواده اش بخشنامه كرد، مي كند دقيقا 38 روزبعد از شروع ترم. (ايراد نگير، شهريور 31 روز است!) و مطابق با درس آمار، سرش را كه گرد كني مي شود حدودا نصف يك ترم زوج! اما اين موضوع چه اهميتي دارد؟
اصلا چه اهميتي دارد كه سر رفقايت كلاهي به قطر يك متر فرو رود؟ طوري كه تا روي كمربندشان را بپوشاند؟ مگر دور و برت را نمي بيني؟ اسطوره مي آيد. كم كسي نيست. جشن 24 مهرماه را مي گويم.همگي سر كاريم. يعني همه اش كشك. اصلا دانشجو شده ايم كه وقت تلف كنيم ديگر. اما چه اين موضوع هم چه اهميتي دارد؟
اصلا چه اهميتي دارد كه مثل قارچ از توي زمين نشريه مي زند بيرون؟ به خودم مي گويم اي بي جمبه ي تنگ نظر! آزادي بيان كه مي گويند يعني همين ديگر: مگر يادت رفته است كه قديمي ها مي گفتند بعضي چيز ها از زير بته به عمل مي آيد؟
اصلا چه اهميتي دارد كه از همين امروز ظهر سلف مي شود دارالاعتياد بزرگ تر ها؟ و آنجا كه يك ليوان اكسيژن قيمتي مي شود، درست همان جايي است كه تو بايد به عنوان فرهيخته ترين قشر اجتماعي به فكر تحول وطنت باشي. زرشك! باز قربان آن كاغذ هاي رنگي different بروم، الآن كه ديگر شده است لنگه گاراژ قدير جان گولر!
اين ها همه را بي خيال، دربي چند چند شد؟